پنجشنبه صبح ساعت 7 اینا بیدار شدم و سریع آماده شدم تا برم تپه شهدا برای مراسم صبحمون . یه قسمت از راه رو همینطور پیاده راه افتادم و پشت سرم رو هم نگاه میکردم که تا تاکسی بیاد سوار شمُ برم ولی تاکسی نبود . توی راه گفتم اینطوری نمیشه ، باید دست به دامن یکی شم دیگه! گفتم شهید ابراهیم هادی ببین ما داریم میریم برای بچه ها وبرای امام حسین کار کنیم ، از هیچکسی هم هیچ چیزی نمیخوایم ، فقط الان برای من یه تاکسی جور کن! خیلی هوا گرمه واقعا!! دیدم نه، خبری نشد .
چهارشنبه - شب اربعین عصر که خاله مراسم دعا داشت و از ظهر رفته بودم کمکش.تا بعد اذون بودم و بعدش با اتمام مراسم، من هم رفتم تپه شهدا. خداروشکر استقبال از غرفه کودک خیلی زیاد بود و ما هم خادم هپون قسمت بودیم و خیلی سخت بود واقعا.بچه ها ولی دنیای قشنگی دارن.صدای مراسم گاهی مارو هم از دنیایی که با سر و کله زدن با بچه ها توش غرق بودیم ، پرت میکرد و میبرد بین الحرمین. گاهی دلم میخواست مثل مردم عادی یه گوشه پیدا میکردم و مینشستم و برای دلم روضه میگرفتم و با
سه شنبه ،مسجد ابوالفضل،پس از یه هفته هماهنگی و هزینه جمع کردن و وسایل ن و اینا،غرفه کودکمون رو راه انداختیم و مثل روز عید غدیر،به بچه ها نقاشی و هدیه دادیم. خدارو شکر خیلی لذت بخش و خوب بود. بعدش رفتیم داخل مسجد.بقیه نماز و من دعا خوندم.اومده بودم میجد ابوالفضل،با دل پررر،با روحی شکسته،با حرفای نگفته. دلم نیومد حضرت عباس رو قسمش بدم و بگم دیگه نمیام. دلم نیومد اونجارو از خودم دریغ کنم. فقط ازش خواهش کردم،خواهش.

422

امروز بعد از کلی استرس کشیدن و رفرش کردن صفحه،نتایج رشته های نیمه متمرکز اومد و برام نوشته بود: داوطلب گرامی! شما در هیچ کدام از رشته های خاص معرفی نشده اید. وقتی این صحنه رو دیدم،غمم بیشتر از نگرانیم بود و پس از ناتوانی در کنترل کردن خودم، بلند زدم زیر گریه.برام خیلی کم پیش میاد بلند گریه کنم،شاید سه چهار بار توی کل زندگی 18 ساله م پیش نیومده؛باید خیلی غم روی دلم باشه که له این نقطه برسم. بعد از یک ماه، مامانم نشست کنارم و بغلم کرد و باهام حرف زدو دلداری
اگر دختر دارید یا یه روزی دختر دار شدید، توی نوجوونیش مدام بی هیچ منتی و با کلی عشق،روزی چندین بار بهش یادآوری کنید که وجودش براتون مهمه ؛ در هر و موقعیتی که باشه :)) +چند وقته خلق و خوی خوبی ندارم،به راحتی عصبانی میشم،به راحتی از کوره در میرم،به راحتی خودم وبقیه رو میرنجونم. امروز دنبال دلیلش گشتم،نوشته بود یکی از دلایلش شوک عصبی مستمر هست. ذهنم خیلی خسته ست، روحم هم. دیگه کم کم میترسم خودمو با خودم تنها بذارم .

420

خودتونُ با خودتون تنها نذارید . یه وقت دیدید توی فکرها و خیالات غرق شُدید . +این چند وقت خیلی بهم ریخته هستم، نه حالِ دنیایی خوبی دارم ، نه حال معنویِ خوب. دلم از خودم گرفته ، از دنیا ، از زندگی . حواسمبه خودم نیست ، حواسم به خدا هم نیست که نگاهم میکنه ُ هی ازم میخواد آروم باشم. میدونم خدا حواسش هست ، همیشه میگم آ خدا !! حتی وقتایی که خودمم حواسم به خودم نبود ، ولی تو حواست بهم بود. حتی وقتی خودم هم، خودمُ تنها گذاشتم، ولی تو تنهام نگذاشتی.

419

شدیم یه جوونِ 18 ساله با کُلی از آرزوهایی که نرسیدُ نمیرسه بهشون. + خدا دلم میخواد برم رشته بیوتکنولوژی. خودت شاهدی سه سال هست که دارم با عشق به این رشتهُ علم وسیعی که باهاشون روبرو میشیم زندگی میکنم. و حالا که به این نقطه می رسم میبینم هیچکس پشتم نیست که بگه برو دنبال علاقتُ زندگیت. همه از هر طرفی میگن آیندهنداره. ولی حالا هیچ نظری راجع به آینده م ندارم،حتی نمیدونم که آخرش باید دوباره برم خونه ننه دوباره درس بخونم یا نه.
خُب. حقیقتا هیچوقت فکر نمیکردم به این نقطه از زندگی برسم که نگران باشم که خُب حالا چی؟ که بشینم فکر کنمُ بعدش به این نتیجه برسم که یعنی واقعا هیچ راه دیگه ای نیست؟؟ مگه میشه؟! خسته م،زیاد!. دوست دارم بخوبم و یه روز بعد اتخاب رشته پاشمُ ببینم یکی از چیزایی که زدمُ قبول شدم. خوشحال باشم از اینکه قبول شدمُ از این به بعددیگه یه زندگی دانشجویی با تمام خوبیُ بدی هاش شروع میشه . دوست دارم بخوابمُ شاید بیدار نشم! شاید دنیای اون طرفِ پلک هامون وقتی برای ابد
میدونی چیه رفیق لحظه لحظه ی زندگیم؟ یه اصلی هست به اسم توکل که من و تو کم شنیدیمش ، کم هم باورش میکنیم، انگار که برای ما اثر نداره!! میدونی چرا؟؟ چون هیچ وقت امتحانش نکردیم. همیشه قبل از اینکه بیام یه پست بذارم و بعد هم خدانگهدار تا آینده ای دور!، یه نگاه به پست های قبلی میندازم و تناقض غیرقابل وصفی رخ میده که نمیدونی اشک بریزی از شادی یا بخندی از فرط غم؟ غم اینکه چرا 17 سال و اندی رو بی خدا سپری کردی؟ گریه شوق از اینکه چی میشه یهو بین این همه آدم تو.؟
به نام حضرت عشق سلام :) حقیقتا آدم هرچقدر هم بگه امسال تولدم اگر کسی بهم تبریک نگه من اصلا مشکلی ندارم و احساسی برخورد نمی کنم ، یه دروغ و یه فریب و دلخوشی ساده به خودته . هرچقدرم تحمل کنی و بگی بابا من که روز تولد فلانی رو یادم بود از کلی وقت قبل تر ، چرا اون نه؟؟ بازم به خودت یادآوری میکنی که ببین!! تو قول دادی . حقیقتا گاهی آدم با بعضی رفتارها به این فکر میفته که : بسه این همه رفاقت کردی و بی مرامی دیدی ، بابا بسه اینقدر محبت خرج دادی برای کسایی که

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Gta San Andreas MultiPlayer کویر کتابفروشی سیار وبسایت دربیران گروه صنعتی رحمانی هتل آرسان cafeseo کانال لینکیاب گروهای چت تلگرام دعوت به نماز